
حرف یا نقشنما به کلماتی گفته می شود که معنی مستقلی ندارند و وظیفه اصلی آنها ارتباط برقرار کردن بین گروهها، کلمات و جملههاست
.
حرف اضافه یکی از انواع حرف در دستور زبان فارسی است. علت این که حرف اضافه را نقشنما میخوانیم، این است که نقش کلمه را مشخص میکند.
حرف اضافه چیست؟
حروف اضافه معنای مستقلی ندارند و کلمه یا گروهی از کلمات هستند که کلمه یا گروهی را به فعل یا به صفت برتر یا به اسمهای جمع و نظایر آنها نسبت میدهند و به آنها نقش متمم و وابسته میدهند. حرف اضافه نسبت کلمهای را به فعل مشخص میکند، یا موقعیت کلمهای را در جمله نشان میدهد.
حرفها به سه دسته تقسیم میشوند:
حروف اضافه پرکاربرد در فارسی
- از
- با
- بر
- در
- تا
- مگر
- بی
- الا
- از جمله
- از حیث
- سویِ
- در مقابلِ
- به اضافهِ
- غیرِ
- کسره اضافه
حروف اضافه بستگی به موقعیتی که در جمله دارند به دو گونه حرف اضافه پیشین یا حرف اضافه پسین تقسیم می کنند. همان طور که از نامشان پیداست، حرف اضافه پیشین پیش از واژه میآید و حرف اضافه پسین، بعد از واژه ظاهر میشود.
حرف اضافه رایج در زبان فارسی، حرف اضافه پیشین است و حرف اضافه پسین در گذشته بسیار رایج بوده که امروز دیگر تقریباً کاربردی ندارد.
بیاندازه زرّ و گهر داشتم
بسر بر یکی تاج زر داشتم
در فارسی امروز علاوه بر حذف حرف اضافه پسین، تمایل به حذف حرف اضافه پیشین در گفتار نیز دیده میشود.
کسی خونه نیس. (کسی در خانه نیست.)
رفتم تهرون. (به تهران رفتم.)
حروف اضافه از از نظر ساختار به دو دسته تقسیم میشوند.
حروف اضافه مرکب، حروف اضافه ساده
حروف اضافه مرکب
از ترکیب یک حرف اضافه ساده با صفت یا حرف و یا اسم، حرف اضافه مرکب ساخته میشود که میتواند کلمات زیادی را بسازد.
به: به غیرِ، به غیر از، به اضافهِ، به علاوه، به وسیله، به استثنایِ، به مجردِ، به جهتِ، به خاطرِ
از: از نظرِ، از رویِ، از سرِ، از قبیلِ، از لحاظِ، از حیثِ، از جمله
در: در برابرِ، در مقابلِ، درباره، در موردِ، در میانِ، در خصوصِ
بر: بر اثرِ، بر اساسِ، بر طبقِ، برحسبِ
با: با وجودِ
حروف اضافه مرکب اغلب با متمم یا گروه متممی خود میتوانند نقش قیدی نیز پیدا کنند.
بمجرد: ب + مجرد + -ِ (حرف اضافه + صفت + کسره)
بمجرد رسیدن پیامک شما حرکت میکنم.
تا به: تا + به (حرف اضافه + حرف اضافه)
تا به حال خبری از او به دست نیامده است.
حروف اضافه ساده
اجزای ساختمان حروف اضافه ساده قابل تفکیک نیستند.
از، به، با، بی، در، بر، برای، تا، مگر، جز، الا، الّا، چون، اندر، زی و …
واژههایی مانند: مثلِ، مانندِ، غیرِ، رویِ، زیرِ، پهلویِ، بالایِ، سوایِ، بدونِ، بهرِ و … نیز با کسرهای که در پایان آنها میآید، حروف اضافه ساده به حساب میآیند.
کاربردهای حروفهای اضافه ساده
حروف اضافه معنای مستقلی ندارند؛ اما هر یک از آنها به مفاهیم و روابط دستوری خاصی اشاره میکنند.
بی
برای نفی و سلب به کار میرود. حرف اضافه بدونِ نیز از لحاظ اشاره به روابط دستوری و مفاهیم، با حرف اضافه بی یکسان است.
بی چون و چرا حرفم را بپذیر.
بر
ایجاد وظیفه یا الزام
بر ما است که به نیازمندان کمک کنیم.
روی سطح یا بالای چیزی (با مفهوم قید)
گاه دستههای کلاغهای گرسنه دیده میشد که بر لاشه حیوان سقط شده افتاده.
با
در معنی به یاری، به کمک
با احمد بارها را پایین آوردیم.
در معنی همراه، به همراهی
یادت هست که با موهای خوابیده نرم و مرطوب به روی زمین آفتابگیر کنارم غلتیدی؟
از
برای بیان علت و سبب
در این مساله چنان مصرند که چه بسا خود و کسانشان از گرسنگی و سرما میمیرند.
معنی آغاز یا شروع درباره زمان و مکان
از صفحه ۲۱ تا ۵۱ حذف شده است.
به معنی اثر، نوشته، ساخته
تابلو آینه از کمالالملک است.
همراه صفت برتر
بهتر از این نمیتوان خط نوشت.
برای بیان جنس چیزی
پیراهنی از کتان
برای
تعلق یا در اختیار داشتن، از بهرِ، در حقِ
او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز کند، برایش فداکاری کند.
در معنی منظور و هدف
برای دیدن شما آمدم.
در
به معنی در خصوص، درباره، در موضوعِ
رسایلی که ارسطو در سیاست نوشته همه باقیمانده است.
برای نشان دادن ظرفیت زمان و مکان
یخ را در کاسه ریختم.
به
برای سوگند
آه! نگو به خدا من جوانم.
برای نشان دادن انتها و پایان عملی در مکان و جز آنها
از کنگاور به کرمانشاه را هم جعفرخان غلام پست قول داد که ..
در معنای در حقِ
شما به من لطف دارید.
به معنی زمان در ترکیب حرف اضافهای
کمک به موقع
به کار رفتن در ساخت گروه اسمی تکرار شونده با معنیهای قیدی یا صفتی، در کلمههایی مانند:
گام به گام، قدم به قدم، کلمه به کلمه، راضی به رضای خدا
به معنی با
نخستین بار که گوش نگارنده به آهنگ ملکوتی غزلیات مولانا آشنا گردید …
جز
برای بیان استثنا و به معنی غیر، الّا و مگر
هیچ سدی نظاره مرا محدود نمیکند، جز دامنه بیکران افق، جز چند لکه ابرهای شبهگون
تا
تا گاهی در معنای حرف اضافه به کار میرود و زمانیست که انتها و پایان چیزی را در زمان یا مکان برساند. اما اگر در معنای تا این که، زیرا که، وقتی که ، که به کار رود، حرف ربط است.
تو فکر میکنی من از صبح تا شام بیخود وراجی میکنم.
مانند
برای نشان دادن شباهت و به معنی مثل، نظیر و چون
تکههای برف مرتب آهسته و بی اعتنا مانند این بود که … در هوا میرقصند.
هر حرف اضافه به مفهوم یا مفاهیم مشخصی اشاره میکند؛ با این حال ممکن است تعیین معنی دقیق برخی حروف اضافه، به تحلیل معنایی بافتی که در آن به کار رفته وابسته باشد.
برخی حروف اضافه در برخی کاربردها، به معانی چندگانهای اشاره می کنند؛ برای مثال در جمله زیر به نظر میرسد که حرف اضافه به به دو معنای مقدار و اندازه و نیز نتیجه و حاصل اشاره میکند:
شرف انسان به دانش و ایمان اوست.
کاربردهای صحیح حرف اضافه
حرف اضافه در فارسی گاهی میان فعل و کلمات دیگر ارتباط برقرار میکند؛ یعنی، بعضی فعلها با حرف اضافه خاصی به کار میروند. ارتباط این قبیل فعلها با حرف اضافه به دلیل طبیعت زبانی فعل و حالت کاربردی آن است که حرف اضافه خاصی را به همراه میآورد. گاهی هم حرف اضافه پس از یک اسم میآید و ارتباط آن با فعل بعدی را میسازد.
کاربرد نابجای حرف اضافه با کلمه مورد نظر، یکی از خطاهای رایج در حوزه حروف اضافه است.
در بسیاری موارد، فهم متون فارسی بستگی به فهم ارتباط حرف اضافه با فعل دارد. در مواردی معنای فعل، تابع حرف اضافه است؛ یعنی فعل واحد با حرف اضافه متفاوت معنای متفاوتی دارد.
صبر کردن بر کاری یعنی تحمل کردن در کاری
صبر کردن از چیزی یعنی صرفنظر کردن از چیزی
کاربرد صحیح حروف اضافه برای برخی از اسمها
اسم | حرف اضاقه مناسب | مثال |
---|---|---|
آشتی | با | با مادرم آشتی کردم. |
آگاهی | از/ به | باید از حال تو آگاهی پیدا میکردم. |
ابلاغ | به | حکم اخراجش را به او ابلاغ کردند. |
اتکا | به/ بر | اتکا به تو بود که باعث شد پیشرفت کنم. |
احترام | به | احترام به چه کسی واجبتر است؟ |
احتیاج | به | به کمک تو احتیاجی ندارم. |
اختلاف | با | با همسرم اختلاف زیادی دارم. |
ارتباط | با | در ارتباط با کهکشانها چیزی میدانی؟ |
ازدواج | با | بالاخره با عشق سالهای جوانی ازدواج کردم. |
استخراج | از | از معادن غنی این شهرستان، سرمایه زیادی به دست آمده. |
استفاده | از | باید به طور مرتب از مسواک استفاده کنی. |
استقبال | از | از شهردار باید استقبال کنیم. |
اشاره | به | روی نقشه به ایران اشاره کن. |
اشتغال | به/ در | به کار دیگری اشتغال پیدا کردم. |
اصابت | به | صاعقه به زمین اصابت کرد |
اطاعت | از | باید از قانون اطاعت کنی. |
اطمینان | از / به | من به این پزشک بیش از دیگران اطمینان دارم. اطمینان من از تو بیشتر است. |
اعاده | برای | برای او اعاده حیثیت کردند. |
اعتیاد | به | او به مواد تازهای اعتیاد پیدا کرده. |
اعزام | به | برای اعزام مصدوم به بیمارستان اقدام کردیم. |
اقتباس | از | این نمایشنامه با اقتباس از کتاب غرور و تعصب نوشته شده. |
اقدام | به | به زودی اقدام به تعمیر خانه میکنیم. |
الهام | از | این شعر را با الهام از اشعار مولانا سرودم. |
انتساب | به | انتساب این شعر به فردوسی، صحیح نیست. |
انتقال | به/ از | انتقال از اداره کل به اداره شهرستان برایم سخت بود. |
اندازهگیری | با | اندازهگیری دمای بدن باید با ابزار مناسب انجام شود. |
انطباق | با/ بر | انطباق مدارک شناسایی با هویت فرد باید تائید شود. |
بازدید | از | مدیرعامل از ساختمان جدید بازدید کرد. |
برخورداری | از | برخورداری از مزایای این کار برایم بسیار سودمند بود. |
بستگی | به | حال من بستگی به تصمیم تو دارد. |
تشابه | با | تشابه فرزندت با تو باور نکردنی است. |
تجاوز | به/ از | نباید به حریم من تجاوز کنی. نباید از حریم خودت تجاوز کنی. |
تجلیل | از | تجلیل از بزرگان ادب و فرهنگ لازم است. |
تحویل | به | مرسوله را به صاحبش تحویل دادم. |
تشخیص | از | تشخیص سره از ناسره گاهی بسیار دشوار است. |
تمایل | به | تمایل من به تو قابل انکار نیست. |
تنفر | از | تنفرم از مدیر مدرسهمان تمام نشدنی است. |
توجه | به | توجه به این نکات، بهرهوری مجموعه را افزایش میدهد. |
جواب | به | به تلفن جواب بده. |
حاکمیت | بر | حاکمیت بر مردم نادان کار دشواری نیست. |
حمایت | از | باید از کسب و کارهای کوچک حمایت کرد. |
خداحافظی | با/ از | با پدرم به سختی خداحافظی کردم. |
خواهش | از | از تو خواهش کوچکی دارم. |
دخالت | در | باید یاد بگیری در مسائل ما دخالت نکنی. |
دعوا | با | دیروز توی کوچه با بچهها دعوا کرد. |
دعوت | به | تو را به یک قهوه دعوت میکنم. |
دفاع | از | باید از موکلم دفاع کنم. |
دیدار | با | بالاخره دیدار با پدرم میسر شد. |
رحم | به/ بر | به جوانی من رحم کن. |
سازش | با | بهتر است با برادرت سازش کنی. |
سختگیری | در | گاهی سختگیری در ویرایش باعث میشود معنا به خوبی انتقال پیدا نکند. |
شباهت | به | تو به پدرت شباهت داری. |
کشتی | با | همیشه با برادرم کشتی میگرفتم. |
کمک | به | کمک به همنوع وظیفه همه ماست. |
گذر | از/ به | از اتفاقاتی که در گذشته افتاده، گذر کن. |
گله | از | از تو گله دارم که در حق من بدی کردی. |
عادت | به | عادت به جویدن ناخن را ترک کن. |
مباحثه | با | مباحثه با تو همیشه باعث شده من چیزهای جدیدی یاد بگیرم. |
مجادله | با | مجادله با تو سودی ندارد. |
محول | به | یک کار به تو محول میکنیم که باید به خوبی انجام بدهی. |
مخالفت | با | مخالفت کردن با او عواقب بدی دارد. |
مداوا | با | مداوای بیمار با داروهای جدید، امیدبخش بوده است. |
مواجهه | با | مواجهه با ترسها، اولین گام شکست دادن آنهاست. |
مداومت | در | باید در تمرین تایپ ده انگشتی تولید محتوا مداومت داشته باشی. |
مذاکره | با | مذاکره با مدیر عامل نتیجهبخش بود. |
مرافعه | با | دعوا و مرافعه با همسایهها کار درستی نبود. |
مراوده | با | مراوده با دوستان همیشه حال من را خوب میکند. |
مسابقه | با | با بچههایی که از خودش بزرگتر بودند، مسابقه داد. |
مسافرت | به | در این مسافرت به همدان میرویم. |
مشابهت | با | مشابهت این تابلو با اثر دیگری که داشتی عجیب است. |
مشاعره | با | مشاعره با یک دانشجوی ادبیات کار سختی بود. |
مصاحبت | با | از مصاحبت با شما خوشحالم. |
مصاحبه | با | برای مصاحبه با بهترین پزشک ایران هیجان زیادی دارم. |
مضایقه | از | از کمک کردن مضایقه نکن. |
مطابقت | با | اثر انگشت کاملا با مدارک موجود مطابقت دارد. |
معامله | با | معامله با غریبهها آسانتر است. |
مقایسه | با | من را با همکارم مقایسه نکن. |
مکاتبه | با | با مقامات بالا دستی مکاتبه کردهام. |
منظور | از | منظور تو از مطرح کردن این مشکلات چیست؟ |
مهارت | در | من در تیراندازی مهارت زیادی دارم. |
نیاز | به | نیاز به توجه در کودکان بیشتر احساس میشود. |
وابستگی | به | وابستگی به هر کسی میتواند زندگی تو را تحت تاثیر قرار دهد. |
وحشت | از | از حمله حیوانات وحشت دارم. |
هماهنگی | با | هماهنگی با دیگر اعضا، رمز موفقیت در کار تیمی است. |
همکاری | با | با موسسه جدیدی در حال همکاری هستیم. |
کاربرد صحیح حروف اضافه برای فعلها
فعل | حرف اضافه مناسب | مثال |
---|---|---|
آراستن | با | موهایش را با گلهای تازه آراستم. |
آزردن | از | از رفتار تو آزرده شدم. |
آزمودن | به/ با | با یک امتحان ساده میتوانید مهارتش را بیازمایید. |
آغشتن | به/ با | دستم به روغن آغشته شد. تمام سطح کار را با رنگ آغشته کردم. |
آمیختن | با/ به | روحم با تو درآمیخت. |
آویختن | از/ به | تابلو را از دیوار آویخت. |
افزودن | به/ بر | این دوره آموزشی به اطلاعاتم افزود. |
انداختن | به/ از | توپ را برایم انداخت. |
انجامیدن | به | این قصه به سرانجام رسید. |
اندودن | به/ با | ظرف قدیمی را با مس اندود. |
اندیشیدن | به | به رویاهایش میاندیشید. |
بالیدن | به | میخواستم به آیندهای که برای خودم میسازم، ببالم. |
بخشیدن | به | خدا فرزندم را به من ببخشد. |
برخاستن | از | ناگهان از جا برخاست و فریاد زد. |
بریدن | از | به سادگی از تو دل بریدم؟ |
بستن | به/ با | جعبه را با یک نخ ساده بستم. |
بودن | در | همیشه در کنار تو بودم. |
پاشیدن | به/ بر | خندهاش به هوا روشنی پاشید. |
پرداختن | به/ از | بدهیهایمان را از حساب جاری پرداختم. |
پرسیدن | از | تمام سوالاتت را از من بپرس |
پوشاندن | به/ بر/ از/ با | با شالی که مادرش بافته بود، صورتش را پوشاند. |
ترسیدن | از | بیشتر کودکان از تاریکی میترسند. |
جنگیدن | با | باید با ترسهایت بجنگی. |
خواستن | از/ به | از تو خواستم درسهایت را بخوانی. |
خریدن | از | این کتاب نایاب را فقط از یک دست دوم فروشی میتوانی تهیه کنی. |
خوراندن | به | به خاطر حرص و طمع زیاد، به شریکش سم خوراند. |
درماندن | از | انقدر فشار مالی داشتم که از اداره راه درماندم. |
راندن | از/ به | تو مرا از خودت راندی. |
رمیدن | از | آهوی چشم سیاهی بود که از دامم رمید. |
رنجیدن | از | آدمی همیشه از عزیزانش بیشتر میرنجد. |
رهیدن | از | از دام غم رهیدی. |
ساختن | با | با بهترین مصالح، این ساختمان را ساختیم. |
سپردن | به | تو را به خدا سپردم. |
ستاندن | از | روزی باید داد خودم را از خداوند بستانم. |
کاستن | از | این اتفاق آنچنان مهیب بود که از عمرم کاست. |
کوچیدن | به/ از | همه آنها به ییلاق کوچ کردند. |
گذاشتن | در | همه وسایلم را در کیفم گذاشته بودم. |
گفتن | به | تمام حرفهایم را به تو گفتم. |
گماشتن | در | او را در سمت نگهبانی گماشت. |
ماندن | در | ماندن در این وضعیت فقط حالت را بدتر میکند. |
مانستن | به | به مادرش میماند. |
نازیدن | به | به دارایی خانودگیاش مینازید. |
نالیدن | از | همیشه از میزان درآمدش مینالد. |
نشاندن | به/ بر/ در | او را بر مسند ریاست نشاند. |
نوشاندن | به | برای اینکه حالش بهتر شود به او مقداری آب نوشاندیم. |
نهادن | به/ بر | یک طبق نان بر سر نهاده بود و به سرعت میرفت. |
نهفتن | از | رازی در سینهام نهفته بود. |
هراسیدن | از | تنها از مرگ است که میهراسم. |